تبليغاتX
..::رنگ باران::..
وبلاگ شخصی مجتبی شمس

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط مجتبی شمس | 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:1  توسط مجتبی شمس | 

از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:42  توسط مجتبی شمس | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:11  توسط مجتبی شمس | 
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.».............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:48  توسط مجتبی شمس | 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را نقش بر زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي آید ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:8  توسط مجتبی شمس | 

 

و هنوز هم یک جای کار می لنگد

و هنوزم می چرخم به دنبال ایمانی که روزگار درازیست از دست رفته است

و هنوز هم جای گلوله ها می سوزد

و جای بوسه ها

آرام خوابیده ام و هیچ خبری نیست از فریادی که در گلویم خفته است

آرام مرده ام و هیچ خبری نیست از بغضی که در قلبم زندانی شده است

آرام پوسیده ام و هیچ خبری نیست از کرم ها که جمع کنند خرده ریز دندانهای به هم فشرده ام را

آرام آرام آرام و من هنوز به آرام بودن عادت نکرده ام

می بینی پاک کنم خیلی وقت است تمام شده

و من آرام آرام مچاله می شوم زیر بار سنگینی نگاه هایی که دیر زمانی بود فراموش کرده بودم هرس کردنشان را

و من آرام آرام خسته می شوم از بودن

و من آرام آرام دیرم شده است؛ می دانم که می دانی باید رفت

می دانی دروغ است گفتن حقیقتی که انکارش می کنی

 

و من آرام آرام دروغ می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:33  توسط مجتبی شمس | 

خوب دوستان عزیز و گلم دیگه کم کمک داره امتحانات شروع میشه و باید از خدمتتون مرخص بشم یک ماه این پست و داشته باشین تا بعد

التماس دعا

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو

از من بریدی بی سبب ، من هم گذشتم از دلم

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو

چیزی ندارم من دگر ، جز یک رمق جان در بدن

حتی همین این یک رمق ، صد بار باشد مال تو

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط مجتبی شمس | 


حالا دیگه فقط و فقط تقدیم به آبجی عزیزم پرنیا در شمال کشور

همچنین از همه بهترینم سمیه عزیز

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر


آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم       زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:16  توسط مجتبی شمس | 

 

دوست دارم لبا لب ، میسوزه عشقم از درد

                                               پر میشم از اسم تو ، هر ثانیه هر شب

دوست دارم تا فردا ، دوست دارم تا دریا

                                               شاید ببینمت باز ، توی وقت خواب و رویا

 

ساعتی از شقایق ، دقیقه های عاشق

                                               دوست دارم توی بارون ، تمام این دقایق

سبد سبد ستاره ، رو دوش شب سواره

                                               اگه فردا نبــاشه دوست دارم دوبـــاره

 

                  تقدیم به بهترین و آخرین دوستم کسی که واقعا دوستش دارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:50  توسط مجتبی شمس | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رنگ بارون.................؟!

انسان در موقع تولد پاک و صادق و بی رنگ و ریاست مثل اون قطره بارون و به رنگ بارون
زلال وشفافه طوری که میشه به راحتی از درونش با خبر شد چون بی رنگ و ریاست طوری که آدم دلش می خواد همیشه اینطور بمونه به رنگ بارون
ولی همیشه به این رنگ موندن واسه بعضی ها خیلی سخته واسه بعضی ها ظاهریه
بعضی ها به نظر خودشون هستن و..........
و چقدر قشنگه اون رنگ بارون اگه ببینیش و تا آخر به اون رنگ باشی
این به رنگ بارون واسه من خیلی معنی داره
کسی که با بارون و به رنگ بارون اومد به اون رنگ موند و افسوس که به اون رنگ نرفت
بله واقعاً یه عمر به این رنگ موندن سخته ولی ممکنه..............
راستی شما چه رنگی هستین؟؟؟؟؟!!!!



(همیشه بیاد کسی خواهم بود که اندازه یه داداش دوستش داشتم @بیاد علی عزیز@)


پیوندهای روزانه
جک--اس ام اس--عکس--داستان
عرش آسمان/نیلوفر
بهترین سایتهای ایرانی
بهاره خانوم
مهسا
مهسا خانوم
ستاره خانوم
شکوفه خانم
مجنون
صبور
عاشقانه های یک دختر تنها/اریکای عزیز و مهربون
حمید
پی سی مارک
سهیل عزیز
رعنای عزیز
پسر ایرونی/حامد جون
محمد رضا/عزیز
رهبر عزیز
دختری تنها/سمیرا جون
آقا سجاد گل
ناتانائیل
احمدی نژاد
شاخه یاس/رویا جون
همرنگ چشمانت ...../مریم جون
سایت دولت
کوار/فخرالدین جون
بی ریا/بی ریا
سمیرا جوجو
عشق است/ساسان جون
به شکوه عشق/ عادل جون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
سایت سرگرمی/نبوغ
بیا 2 ما
یزد موزیک
ایران موزیک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


 
java code khodam

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس