|
|
|
|
|
سلام سلام سلام به همه شما دوستان خوب و گلم که منو تو این مدت که نبودم تنهام نذاشتن حداقل یه بار به بلاگم سر زدن ممنونم ازشون امیدوارم هر کجا که هستن موفق و سربلند باشن راستش دیروز خواستم بیام نت ولی از بس که خسته بودم نتونستم شرمنده ام نمیدونین (شاید هم بدونین) چه حالی میده وقتی بعد از کلی درس و امتحان سخت و طاقت فرسا بیایی و راحت بشینی پای سیستم و بنویسی برای دوستان عزیز بعد از یک ماه دوری اما توی این مدت که نبودم خیلی از دوستان عزیزم بهم سر زده بودن و برام کامنت گذاشته بودن بر خلاف اون یکی آبجی ام که اصلاً هیچ خبری ازش ندارم و دیگه بیخیال بی معرفتی هاش شدم .بیاد یکدیگر بودن همیشگی واقعاً سخته ولی میشه گاهی اوقات لحظه ای رو یاد کرد از دوستان و آشنایان حتی صدم ثانیه .خوب بگذریم امروز پنج شنبه آپ کردم چون قول داده بودم ولی بعد از چند روز استراحت درست و حسابی دوباره برمیگردم با یه آپ دیگه البته اگه خدا خواست .آبــــــــــجی ســــــــــتاره عـــــــزیـــــــــز از اینکه اینهمه بیاد من بودی ممنونم جبران کنم روزی الـــهی دیدی به قولم عمل کردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:19 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
بمونم یا برم؟!!!! دیگه باید برم آخه داره امتحاناتم داره شروع میشه خیلی دلم می خواد همیشه بیام پیشتون اما نمیشه دلم نمی خواد کم بیارم تو درسهام اما یه قول میدم که اگه تونستم هر چند وقت یه بار بیام جواب کامنت های قشنگتون رو بدم قول قول رفتن من زیاد طول نمیکشه از امروز تا دوازدهم خرداد خیلی امتحاناتم سخته برام دعا کنید خیلی خیلی؛ دلم می خواد اونهایی که خیلی دوستشون دارم برام دعا کنن البته دوستای وبلاگی ام دیگه خودشون میدونن کیا رو می گم....................اونها که بهم سر میزنن فرق نمیکنه اینهارو که می خواستم بنویسم همش می ترسیدم که نکنه کتک بخورم از دست آبجی گلم (ستاره مهربون) ولی میدونم با این پست قانع شده که من باید بروم یه مدتی چون این مدت نیست میخواهم برای کسایی که دوستشون دارم چیزی بنویسم (البته من نوشتم اونهایی که دوستشون دارم نه این که بقیه رو دوست ندارم همه رو دوست دارم ولی حساب اینها جداست) برای دوستان!!!! 1.آبجی ستاره عزیزم برای تو که بالا نوشتم امیدوارم درسهاتو خوب بخونی تا تابستون وقت اضافه واسه نت اومدن داشته باشی برام دعا کن گرچه نمی تونم جواب محبت هات رو بدم به هر طریق و این باعث شرمنده گی منه 2.مهسای گلم خیلی وقته ازت خبر ندارم خیلی دلم برات تنگ شده خیلی هیچ خبری ازت نیست من امیدوارم که هر کجا هستی موفق و سربلند باشی الهی درسهات رو خوب بخون موفقیت تو آرزوی منه برات دعا میکنم تا ........... 3.آبجی گلم شکوفه برای تو هم خیلی دلم تنگ شده آرزومندم هرکجا که هستی با شوهر عزیزت موفق و سربلند و مهمتر؛در اوج خوشبختی باشی برات دعا میکنم که هیچ و غم و غصه ای در زندگی نداشته باشی خوشبخت و سربلند باشی الهی 4.اریکای عزیز میخواهم هر چیزهایی رو که اون بالا واسه سه تا آبجی گلم نوشتم بخونیشون واسه خودت گرچه نمیدونم درس میخونی یا نه ؟! 5.و اما دوست یا آشنای جدیدم بنام 8 امیدوارم تو هم هر کجا هستی موفق و سربلند باشی و درسهات رو تو این مدته خوب بخونی گرچه نمیدونم درس می خونی یا نه عزیز و اما از دوستان وبلاگی ام که همه و همه برام عزیزن بگذریم میرسم به دوستان کواری ام (دوست که نه بنویسم آشنا بهتره) می خواهم برای همتون بنویسم ولی ........................... شاید خودتون بدونید که نمیشه بنویسم پس فقط مینویسم که همتون رو دوست دارم و هرگز فراموشتون نمیکنم بخاطر محبت هایی که تو شهرتون به من دارین همتون خوبین و امیدوارم روزی جبران کنم و اما نوشتم و نوشتم تا اینکه تازه یادم اومد که ای بابا چه بد شد آخه کسی نیست دیگه تولدم رو بهم تبریک بگه آخه تولدم اول خرداده و من نمیتونم بیا ببینم کی دوستم داشته و یادش بهم بوده تا بهم تبریک بگه حالا چیکار کنیم ؟...................... ولی برای بعضی از آبجی هام که اون بالا نوشتم براشون راه دیگری هم هست (به نظرات خصوصی گذشته رجوع شود!!!!!!!!!) البته من خیلی هم مهم نیست ولی ................ ولی همین الان مینویسم تولـــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:12 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام راستش اینقدر درب و داغونم از این زندگی که هیچوقت به کام من نبوده که حال و حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم؛فقط اومدم سلامی عرض کنم خدمت دوستان گل وبلاگی ام و اینکه آپ کنم شاید برای بعضیها سوال بوده باشه که توی این یه هفته که نبودم کجا بودم و چه اتفاقاتی برام اتفاق افتاده اول اینکه دو سه روز بیمارستان دوم 4 تا میترم توی یه هفته و اینکهتوی هفته ای که گذشت2 تا حادثه برام اتفاق افتاد اونهم رفتن دوتا از بهترین دوستانم دو تا از بهترین ها ؛ اونا رفتن تا زندگی دوباره رو آغاز کنن یکی توی این دنیا یکی توی دنیایی دیگه، یکی که دیگه شاید نبینمش، یکی دیگه که شاید بر حسب یه اتفاق یه روزی یه جایی یه وقتی شاید؛ شاید دیدمش. اون دو تا از شهر من رفتند و رفتند دو تا دوست که یکی منو از تنهایی های مداوم درآورد توی شهرشون باهام موند و دیگری اونی که پشتوانه من و تنها دلخوشی من توی شهر غریب بود. نمیدونم اول از کدوم بنویسم؟؟؟؟؟ /اول به احترام کسی که دیگه پیش ما نیست و از این دنیا رفت مینویسم چون بیشترین احترامها رو به من می گذاشت در بین بچه های هم خوابگاهی بله یکشنبه هفته قبل خبر تصادف مهدی فرهادی عزیز به من رسید که باور کردنش خیلی برام سخت بود یعنی باور م نمیشد یکی دیگه از دوستام رو از دست دادم اونهم کسی که توی شهر غربت به من پناه داد موقعی که دیگه از همه کس و همه جا نامید شده بودم کسی که منو از یه جای لجن بیرون آورد و باعث دلخوشی ام توی شهر غربت شد (تصور کنید توی شهر غربت یه همشهری پیشت باشه)کسی که خیلی قبولش داشتم و دوستش داشتم بعنوان یه همخونه ای و یه هم دانشگاهی خیلی دلم می خواست توی مراسم تشییع وتدفین اون شرکت کنم ولی چه کنم که این میترم های دانشگاه اجازه نداد خیلی شرمنده اش شدم .بله اون هم رفت؛ رفت جایی که دیگه دیدنش محاله اما هرچه که هست یادش همیشه و همه جا با منه هیچوقت فراموشش نمی کنم بخاطر خوبی هاش بخاطر احترام هاش بخاطر اینکه همیشه من شرمنده اش میشدم موقع شام درست کردن ، ناهار درست کردن یا ظرف شستن واقعاً هرچه که بنویسم از اون باز هم کمه هرچه که بخاطرش گریه کنم بازهم کمه کم ----------------روحش شاد یادش گرامی---------------- و اما کس دیگه ای که رفت هستی عزیز بود کسی که یادم نمیاد کسی به این اندازه منودوست داشته باشه کسی که خیلی باعث ناراحتی هاش شدم کسی که خیلی گاهی اوقات ناراحتش میکردم ولی ایکاش بهش میگفتم همش برای خودش بود که باعث ناراحتی اش میشدم کسی که به عنوان چیز دیگری قبولش داشتم نه بعنوان یه دوست ولی ایکاش اطرافیان می فهمیدن کسی که بخاطر خودش باهاش بودم نه بخاطر خودم چون میدونستم دل بستن و جدا شدن سخته سخته آخه خیلی تجربه کرده بودم بگذریم باز هم نوشتن ازش کمه کمپس هستی عزیز امیدوارم توی شهر جدید،مرد جدید ،خونه جدیدو زندگی جدید خوشبخت خوشبخت بشی و امیدوارم و آرزو دارم روزی جایی در اوج خوشبختی ببینمت حتی اگه منو از یاد برده باشی که دلم می خواهد منو هرچه زودتر ازیاد ببری بخاطر خودت . نمی دونم دیگه به وبلاگم سر میزنی یا نه ولی بدون اگه منو از یاد ببری من قول میدم تو رو از یاد نبرم قول قول مثل اون موقع ها !!!!!در آخر هم باید از چند تا از دوستان گلم تشکر کنم که حتی با SMS هم ما رو یاد میکردن گرچه باهاشون هم آشنا نبودم برخلاف بعضی ها که میشناسمشون و ولی .............ولی شرمنده که نمی تونم جواب بدم آخه دارم می خونم برای امتحانات فاینال دوباره باید خداحافظی کنم تا 11 خرداد پایان امتحاناتم خیلی برام دعا کنید خصوصاً اونهایی که خیلی بهشون ارادت دارم خالصانهیا حق
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:13 توسط مجتبی شمس
|
||
|
|
|
|
|
این داستان جالب رو چندوقت قبل یکی برام فرستاده بود به میلم من که خیلی ازش لذت بردم امیدوارم شما هم (البته امیدوارم تا آخرش رو بخونید چون همه چیز توی همون سطر آخره) نظر یادتون نره حسنك.... گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گِلَت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود . ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:39 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
آره من همیشه مینوشتم که تنهام ؛تنهای تنها اما بعد از کلی فکرکردن تازه فهمیدم من (ما)هیچوقت تنها نیستیم کسی رو داریم که گاهی اوقات اونو از یاد میبریم کسی که بهترین دوست برای منه برای توست برای ماست فقط کافی بهش دل ببندی،تنها و تنها اونو بخوای مواقعی که واقعاً احساس تنهایی می کنی؛ اونو باتوست فقط کافیه احساسش کنی احساس کن............. صداش کن میتونی باهاش درد دل کنی و مطمئن باشی هیچوقت اسرار تو رو فاش نمی کنه پیش کسی، بهت کم محلی نمی کنه، منت سرت نمیذاره،کمکت میکنه حتی اگه نخوای،فراموشت نمیکنه حتی اگه فراموشش کنی،و ....................................... این روزها من واقعاً خودمو تغییر دادم به کلی؛دارم گذشته های دور و بدم رو که عذابم می دادن از یاد میبرم بیخیال همه کس،بیخیال همه چیز،بیخیال کسانی که آمدند و رفتند و با من وقت گذروندند و همه کسانی که ...........همه و همه رو دارم از یاد میبرم دیگه میخواهم خودم با خودم باشم نمیدونید این روزها چه احساسی دارم چون با کسی نیستم دارم احساس آرامش می کنم. دیگه تنها نیستم......... تنها نیستم ..................تنها نیستم دوستت دارم خدا !!!!! البته من این تحول رو مدیون دکتر شولدرز هستم با اون کتاب معرکه اش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:12 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
آبجی ستاره منو به یه بازی جدید دعوت کرده البته من که چیزی ندونستم ولی ......
البته هر چه کی نویسم از بلاگ آبجی ستاره است قوانین این بازی عبارتند از: 1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید. (به چند سطر پایینتر مراجعه فرمایید)
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید. (لینک فرمودم) 3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید. خدا همیشه تو قلب ماست ! بله واقعاْ خدا با ماست عزیز نظرات پایین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:35 توسط مجتبی شمس
|
||
|
|
|
|
|
به همين سادگي دوباره تنهاي تنها شدم شايد براي هميشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:9 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب؛ با سلام خدمت دوستان گلم امیدوارم که تعطیلات عید خوش گذشته بهتون و امیدوارم سال رو همونطوری که با خوبی و خوشی شروع کردین همینطور ادامه بدین و تا آخر هم به پایان برسونیدش ان شاءالله . گفتی : برای همیشه.از همیشه، چند روز دیگر باقی مانده ست؟و گفتی : هرگز.و هنوز ، هرگز نفهمیدم یعنی چه؟.............حال - هرگز- مرا به یاد تو می آورد وبرای همیشه........ خدایا تنها بودم یه کم از تنهاییم کاسته شد ولی با یه اتفاق دوباره تنها شدم اما؛بازهم با کسی از تنهایی بیرون اومدم دوباره؛ دارم تنهامی شم تنهای تنها .................
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:50 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
بــــــــــله به همین سادگی یه سال دیگه گذشت و گذشت، سالی که برای خیلی ها نکو بود و برای خیلی ها بد و لی امیدوارم که برای همه نکو بوده باشه ،الــــــــــــــــــــهی ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:3 توسط مجتبی شمس
|
|
||
|
|
|
|
|
راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد .عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است .راز عشق در اين است که هر روز کاري کنيکه شريک زندگي ات را خوشحال کند ، کاري مثل دادن هديه اي کوچک ، تحسين ، لبخندي از روي محبت .نگذار که جويبار محبت از کمي باران ، بخشکد آری تا می توانی نگذار که عشقت ناراحت شود تـــــــــــــــــــا می توانی نگذار نگذار نگذار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:37 توسط مجتبی شمس
|
|
||