![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی مجتبی شمس |
|
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:12 توسط مجتبی شمس |
|
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:1 توسط مجتبی شمس |
|
از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:42 توسط مجتبی شمس |
|
|
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:11 توسط مجتبی شمس |
|
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:48 توسط مجتبی شمس |
|
|
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را نقش بر زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:8 توسط مجتبی شمس |
|
|
و هنوز هم یک جای کار می لنگد و هنوزم می چرخم به دنبال ایمانی که روزگار درازیست از دست رفته است و هنوز هم جای گلوله ها می سوزد و جای بوسه ها آرام خوابیده ام و هیچ خبری نیست از فریادی که در گلویم خفته است آرام مرده ام و هیچ خبری نیست از بغضی که در قلبم زندانی شده است آرام پوسیده ام و هیچ خبری نیست از کرم ها که جمع کنند خرده ریز دندانهای به هم فشرده ام را آرام آرام آرام و من هنوز به آرام بودن عادت نکرده ام می بینی پاک کنم خیلی وقت است تمام شده و من آرام آرام مچاله می شوم زیر بار سنگینی نگاه هایی که دیر زمانی بود فراموش کرده بودم هرس کردنشان را و من آرام آرام خسته می شوم از بودن و من آرام آرام دیرم شده است؛ می دانم که می دانی باید رفت می دانی دروغ است گفتن حقیقتی که انکارش می کنی
و من آرام آرام دروغ می گویم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:33 توسط مجتبی شمس |
|
|
خوب دوستان عزیز و گلم دیگه کم کمک داره امتحانات شروع میشه و باید از خدمتتون مرخص بشم یک ماه این پست و داشته باشین تا بعد التماس دعا شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو از من بریدی بی سبب ، من هم گذشتم از دلم پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو چیزی ندارم من دگر ، جز یک رمق جان در بدن حتی همین این یک رمق ، صد بار باشد مال تو جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:33 توسط مجتبی شمس |
|
|
همچنین از همه بهترینم سمیه عزیز از پنجره نگاه بکن آره اون میاد درسته بی وفاست ولی باید بیاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:16 توسط مجتبی شمس |
|
|
دوست دارم لبا لب ، میسوزه عشقم از درد پر میشم از اسم تو ، هر ثانیه هر شب دوست دارم تا فردا ، دوست دارم تا دریا شاید ببینمت باز ، توی وقت خواب و رویا
ساعتی از شقایق ، دقیقه های عاشق دوست دارم توی بارون ، تمام این دقایق سبد سبد ستاره ، رو دوش شب سواره اگه فردا نبــاشه دوست دارم دوبـــاره
تقدیم به بهترین و آخرین دوستم کسی که واقعا دوستش دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:50 توسط مجتبی شمس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رنگ بارون.................؟!
انسان در موقع تولد پاک و صادق و بی رنگ و ریاست مثل اون قطره بارون و به رنگ بارون زلال وشفافه طوری که میشه به راحتی از درونش با خبر شد چون بی رنگ و ریاست طوری که آدم دلش می خواد همیشه اینطور بمونه به رنگ بارون ولی همیشه به این رنگ موندن واسه بعضی ها خیلی سخته واسه بعضی ها ظاهریه بعضی ها به نظر خودشون هستن و.......... و چقدر قشنگه اون رنگ بارون اگه ببینیش و تا آخر به اون رنگ باشی این به رنگ بارون واسه من خیلی معنی داره کسی که با بارون و به رنگ بارون اومد به اون رنگ موند و افسوس که به اون رنگ نرفت بله واقعاً یه عمر به این رنگ موندن سخته ولی ممکنه.............. راستی شما چه رنگی هستین؟؟؟؟؟!!!! (همیشه بیاد کسی خواهم بود که اندازه یه داداش دوستش داشتم @بیاد علی عزیز@) |
| پیوندها |
|
سایت سرگرمی/نبوغ بیا 2 ما یزد موزیک ایران موزیک |
|
RSS
|